تبليغاتX
 برای زنده ماندن تو دلیل آخرم باش

چقدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزيد و به جايش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه كرد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي حس كني كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته دلت بخواد باز سرتو به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آرواز غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني و وقتي ديديش هيچ چيزي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه كه هنوزم دوسش داري

چقدر سخته گل آرزوهاتو باغ ديگري ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و اونوقت آروم زير لب بگي

                             

                         گل من باغچه نو مبـارك


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 10:6 موضوع | لینک ثابت


چه زيباست نوشتن وقتي مي داني او مي خواند

 

چه زيباست سرودن وقتي مي داني او مي شنود

 

و چه زيباست جنون وقتي مي داني او مي بيند

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


در آن لحظه که احساس کردم زندگی به پایان رسیده است،در آن لحظه که در تار یکی تنهایی نفسهایم به شماره افتاده بود و اشکهایم بی اختیار روی گونه هایم می لغزید،آمدی و دریچه ای به رویم گشودی و خورشید را به آسمان تاریک رویاهایم هدیه کردی، خدایا!من راهی طولانی در پیش دارم ، جاده ای پر فراز و نشیب اما می دانم در آغوش گرم تو مجالی برای اضطراب نمی ماند ، پس بگذار لحظه ای در آغوشت آرام و بی صدا بگریم


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 11:2 موضوع | لینک ثابت


عاشقم اما خجالت مي کشم .... !

                                                           
وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشي صدا مي کرد.به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهي به اين مساله نميکرد. اخر کلاس پيش من اومد و جزوه ي جلسه ي پيش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشي و گونه منو بوسيد.                                                                                     
ميخوام بهش بگم ،مي خوام که بدونه ،من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقم . اما ........ من خيلي خجالتي هستم......... علتشو نميدونم.                                                    
تلفن زنگ زد ، خودش بود،گريه مي کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينکارو کردم.وقتي کنارش روي کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشماي معصومش بود . ارزو مي کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه منو بوسيد.                                                     
مي خوام بهش بگم، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم. من عاشقشم. اما ....... من خيلي خجالتي هستم.......... علتشو نميدونم.    
روز قبل از جشن دانشگاه پيشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد. من با کسي قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگر زماني هيچکدومون براي مراسم پاتنر قرار نداشتيم با هم باشيم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتيم . جشن به پايان رسيد من پشت سر اون، کنار در خروجي ،ايستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيباش و اون چشماي همچون کريستالش بود. ارزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نميکرد و من اينو مي دونستم به من گفت: متشکرم . شب خيلي خوبي بود و گونه منو بوسيد .      
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقم . اما ........ من خيلي خجالتي هستم ....... علتشو نميدونم .     
يه روز گذشت ، سپس يه هفته ، يک سال ......... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره .      
مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهي نميکرد و من اين رو مي دونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در اغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترين داداشي دنيا هستي . متشکرم و گونه منو بوسيد.
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتي هستم .......علتشو نميدونم .    
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که بله رو گفت و وارد زندگي جديدي شد . با مرد ديگه اي ازدواج کرد . من مي خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو مي دونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره بيرون رو به من کرد و گفت: تو اومدي؟ متشکرم.   
مي خوام بهش بگم ، مي خوام که بدونه ، من نمي خوام که فقط داداشي باشم . من عاشقشم . اما ....... من خيلي خجالتي هستم .......علتشو نميدونم .      
سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه مي کنم که دختري که من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يک نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته بود و اين چيزي هست که اون نوشته بود:         
تمام توجهم به اون بود. ارزو مي کردم که عشقش براي من باشه . اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم . من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من داداشي باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتي ام ........ نميدونم چرا ........... هميشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .
 
اي کاش اين کارو مي کردم اي کاش بهش مي گفتم که چقدر دوستش دارم
  با خودم فکر مي کردم و گريه مي کردم       
 
<< اگه هم ديگرو دوست داريد به هم بگيد . خجالت نکشيد عشق رو از هم دريغ نکنيد . خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد ، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه.            

هي نگيد چي بگم ؟؟ بريد جلو خدا بزرگه !!!

 

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت


عکس های عاشقانه

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 10:22 موضوع | لینک ثابت


بنام لیلی و مجنون حاکمان سرزمین عشق

 

 

 

علاقه و محبت شدیدی که سابقاً به تو ابراز می کردم

دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بیشتر می شود و هر چه تو را بیشتر می شناسم

به دروغ و افسونگری تو بیشتر پی می برم

این احساس در قلب من جاری می گردد و بلاخره به این نتیجه می رسم که باید

از هم جدا شویم ، دیگه به هیچ وجه حاضر نیستم که

روزی دوست و رفیق هم باشیم و اگر چه عطر دوستی ما همچون گلهای بهاری که کوتاه بود ولی

در همین مدت توانستم به طبیعت فرومایۀ زشت تو پی ببرم

بسیاری از اخلاقها و صفات تو برای من روشن شد و مطمئن هستم

این وضع خشن و تند خوی تو بالاخره تو را بدبخت خواهد کرد

ما به پشیمانی خواهیم رسید اگر چه این آشنایی پایان جدایی بوده و جدا از هم

خوشبخت و مؤفق خواهیم زیست و حالا لازم است بگویم که

این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن مطمئن باش

این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است که اگر

باز بخواهی در صدد دوستی با من باشی ، بنابراین از تو می خواهم

جواب نامه ام را ندهی ، نامۀ تو سراسر از

تظاهر و دروغ است و غیر واقعی

محبت و عشق است که من تصمیم گرفته ام برای همیشه

یادگاری های تلخ عشقت را فراموش کنم و چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم

خودم را راضی کنم که دوستت داشته باشم و فرد انتخابی من باشی

حالا نازگل من اگر می خواهی به عشق واقعی من واین نامه پی ببری آن را یک درمیان بخوان

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 17:34 موضوع | لینک ثابت


 

                                                                      

عشق

به کسي عشق بورز که لايق عشق

 

باشد

 

نه تشنه ي عشق

 

چون تشنه روزي سيراب مي شود.

                                                                        

                                                                            

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 13:15 موضوع | لینک ثابت


دوست داشتن يعني رنگي از آبي عشق برداشتن و با سپيدي پاكي آميختن و با عطر گل ياس آغشتن ، آنگاه آنرا به بال پرنده آزادي دوختن تا در جاده چشمان نيلگون يار به پرواز در آمدن و در قلب مه روي ماه صفت لانه گزيدن


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 13:3 موضوع | لینک ثابت


یوسف جان

 

منو به خاطر تمام بدیهام ببخش

 

 


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم ...


دوستت دارم
به پاکی چشمانت قسم دوستت دارم
به خدا خیلی دوستت دارم ...
تو همه وجودم ، زندگی ام و تمام هستی منی آری تو دنیای منی!
با تو این زندگی برایم زیباست و لحظه های با تو بودن برایم شیرین است...
با تو می توانم با افتخار به قله خوشبختی برسم و نام مقدس تو را فریاد بزنم!
تو همان خوشبختی منی ، همانی که برای رسیدن به آن از همه چیز و همه
کس خواهم گذشت!
تنها تو را می بینم ، لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین و آخر سر نیز
رویاهای عاشقانه ام با تو!
با تو همانی خواهم شد که تو میخواهی ، همان عاشقی که برای همیشه
با تو وفادار می ماند!
بگذار به آنهایی که این دل بی گناهم ر ا شکستند ثابت کنم عشق واقعی
به چه معناست!
این قلب شکسته ام ، قلبی که توسط آنان که ادعای عاشقی می کردند
شکسته شده است را با اطمینان برای همیشه به تو تقدیم می کنم و دلم
میخواهد تا آخرین لحظه نفسهایت آن را با محبت و عشقت نزد خود حفظ کنی!
با تو می مانم ، عاشقتر از همیشه ، با تو هستم ، خواهم ماند ، مثل یک تا ابد و برای همیشه!
به پاکی آن قلب مهربانت قسم دوستت دارم
به خدای آسمانها و زمین خیلی دوستت دارم
تو همانی که من میخواستم ، تو همان عشق واقعی هستی که سالها در
جستجوی او بوده ام!
اینک که تو را به سختی به دست آورده ام به آسانی نیز از دست نخواهم داد....
با تو معنای عشق را فهمیدم ، و فهمیدم که چگونه باید عاشق ماند!
آری همین است رسم عاشق بودن !
با قلبی پاک و احساسی پر از محبت و عشق ، با صداقت ، یکرنگی و یکدلی
با آنکه دوستش داری و همه زندگی ات هست تا آخرین نفس ، تا لحظه مرگ مجنون
بمانی و عاشقتر از همیشه نیز دوستش بداری ... این رسم عاشقی است که
تو به من و آنان که قلبم را شکستند آموختی!
پس ای عشق من با یکدلی ، یکرنگی ، صداقت ، با قلبی پاک عاشقانه تر از همیشه
با تو می مانم و باور کن که .....
خیلی دوستت دارم

 

 و اين بار باز صدايت دارد ديوانه ام مي كند.....

آرامش دلپذيري را كه هميشه در جست و جويش بودم جز در صداي تو نيافتم....

بي اختيار اشك مي ريزم....زير لب مي گويم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم.....

اما كسي نيست كه اشك هاي مرا ببيند و حرفهاي مرا بشنود.........

تنها از خداي خود مي خواهم هرجا كه هستي تو را به بالاترين درجات برساند.............

و باز مي گويم دوستت دارم تا هميشه......

و اميدم ان روز است كه تو خود اين حرفها را بشنوي....

دلم مي خواهد فرياد بزنم عشق تو را تا آنهايي كه مي گفتن عشق من ماندگار نيست خجالت زده معناي عشق را بفهمند............

و تو تنها كسي هستي در ديده ي من كه لايق عشقي....

دوستت دارم...!!


 

نوشته شده توسط یوسف و مریم در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting